بردیابردیا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

ماجراهای پسرم

بالاخره واکسن زدیم!!!

1392/9/10 21:20
نویسنده : آزاده
265 بازدید
اشتراک گذاری

بله بالاخره واکسن شش ماهگی رو زدیم رفت تا یک سالگیهورا 

گفتم واکسن زدیم!!! واقعا هم سه تایی مون داشتیم واکسن می زدیم!!! خیلی سخت میشه، بچه هر چی بزرگتر میش اعتمادش و توجهش به آدم بیشتر میشه، بعد وقتی رو تخت می خوابونیش با نگرانی نگاهت میکنه، کاری نمی تونی بکنی، اولین آمپول رو که میزنن و گریه می کنه منتظره بیای بغلش کنی و دردش رو تسکین بدی ،ولی باز هم کاری نمیشه کرد.دومین آمپول رو که خورد جوری گریه کرد مثل اینکه آدم یه بار پاش پیچ بخوره  و بیوفته، منتظر بمونه کسی دستش رو بگیره، بعد کمکی نرسه. دوباره با سختی بلند شه و فکر کنه تموم شده ولی ناگهان دوباره بخوره زمین.اون لحظه که نگاهش کردم و دیدم چطور با استیصال گریه ش رو شروع کرد بغض تو گلوم گیر کرده بود و چیزی نمونده بود از چشمام سرازیر شهگریه

خب از قصه پرغصه واکسن زدن که بگذریم، خدا رو شکر خونه که اومدیم تب نکرد ، تا برسیم خونه یه چرت خوابید و بعد بیدار شد و انگار نه انگار که آمپول خورده رفت سراغ تمرین چهار دست و پا رفتن خودش، فقط یه بار بعد از ظهر با درد از خواب بلند شد که دوباره با کمپرس آب سرد و استامینوفن خوابید و غروب که بیدار شد حالش خوب خوب بود

اینم عکساش قبل و بعد واکسن 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

شهرزاد
11 آذر 92 15:10
لعنت بر هر چی واکسن ما که هنوز درگیر عوارض واکسن ارشاییم
آزاده
پاسخ
قربونش برم قند عسل رو خاله شما که دکتر اطفالی اینو میگی ببین ما دیگه چه حالی میشیم
مامانی
11 آذر 92 20:30
وای قربونت برم خوشکلم، تو مرد شدی دیگه واس خودت عشقم از الان بگردم واس زن ایندت، خوبه تا اون موقغ چندین گزینه داشته باشی جوجوم فدای خواب نازت
آزاده
پاسخ
مرسی خاله جون، خب چی بگم مایه خجالتمنم بدم نمیاد همچیناگه یه خانم خوشگل و خوش اخلاق دیدی ما رو از یاد نبر خاله جون