بردیابردیا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

ماجراهای پسرم

دریا !!!!

چند وقتی بود هر وقت قصد می کردیم بریم کنار دریا بارون می بارید!!! بالاخره این جمعه دل رو زدیم به هوای نیمه ابری و به همراه بابا بزرگ و مامان بزرگ بردیا رفتیم کنار دریا. بردیا برای اولین بار دریا رو دید . اول تو حال و هوای سه گاهی که تو راه گوش کرده بودیم ، بود و از عرش به فرش نیومده بود ولی یه مدت بعد دریا رو دید و محو تماشای موج هایی شد که نزدیک می شدند و بعد محو می شدند. توراه برگشت هم شیرش رو خورد و راحت خوابید.
18 آبان 1392

آیینه

وروجک خان داشت تو آیینه خودش رو نگاه می کرد تا منو دید دارم ازش عکس میگیرم غش غش خندید! ...
16 آبان 1392

بالاخره سینه خیز رو به جلو!

بالاخره یاد گرفتم چطور سینه خیز رو به جلو برم . تا حدودی خیالم راحت شد!!!! آخه هر چی رو هدف می گرفتم برم سمتش ازش دورتر می شدم!!! شما بگین اعصاب می مونه برا آدم ؟ اونوقت مامانم می گفت کمتر داد بزن!!! حالا هدفم چهار دست و پا رفتنه و گفته باشم اگه زود یاد نگیریم داد می زنم!!!
16 آبان 1392

عکس های اولین مهمونی

اینم عکس های اولین مهمونی که خاله فائقه زحمتش رو کشیده آقایون از راست به چپ ، وروجک مامان (بردیا )و آقا پارسا (مرد خوش تیپ عکس) عزیز خاله خانم کوچولو: پانته آ خانم گل گلاب قند عسل خاله ...
14 آبان 1392